نگاه مسموم...
عینک آفتابی میزنی
تا چشمانت را نزند...
کرم ضد آفتاب میزنی
تا پوستت نسوزد...
بوی بدی که به مشامت برسد،فوری دستت را میبری جلوی بینی ات تا مبادا اذیت شوی...
.....................
فقط مانده ام این همه نگاه مسموم را چگونه تاب می آوری؟؟؟!!!
عینک آفتابی میزنی
تا چشمانت را نزند...
کرم ضد آفتاب میزنی
تا پوستت نسوزد...
بوی بدی که به مشامت برسد،فوری دستت را میبری جلوی بینی ات تا مبادا اذیت شوی...
.....................
فقط مانده ام این همه نگاه مسموم را چگونه تاب می آوری؟؟؟!!!
کسی پرسید:
گرمت نمیشود وقتی چادر سرت میکنی؟
لبخندی زدم و گفتم:
آغوش خدا گرم است دیگر...
پی نوشت:چادر که سرم میکنم ،انگار در آغوش خدا جا میگیرم....
حجتان مقبول
زیارتتون قبول
نماز روزه هاتون قبول حق
.....................
اما این بار میگویم
خواهرم،"حجابت" قبول حق
برادرم،"حفظ نگاهت" قبول حق
اندکی ملایمتر
به روی چشم
برادر عزیزم!!!!سلام
اول بابت اینکه ترا "سیب زمینی" خطاب کردم
معذرت....
دلگیر بودم از دستت
ولی بعد به یاد حدیثی از مولایمان امیرالمومنین افتادم
"از گناه متنفر باشید،نه از گناه کار"
و این شد که تصمیم گرفتم با تو آرام صحبت کنم
شاید اثر کند
ادامه مطلب رو از دست ندید
حتی شرمم می آید بخوانمت برادر.......
کلاهت را بگذار بالاتر
همان کلاهی که خیلی وقته سرت رفته
از همان وقتی که دست عروسک بزک کرده ات را گرفتی و چرخاندیش توی خیابانها
تا به همه نشانش دهی
نمیدانم چرا سیب زمینی ارزان نمیشود با وفور امثال تو در خیابانها و کوچه پس کوچه ها
حالا نمایش عروسکی ات توی خیابان به کنار
حتی وقتی میبینی بانوی محجبه ای را به خاطر اینکه به عروسکی گفته خودت را پشت ویترین نگذار
کتک میزنند
آن هم چند نفر.....به یک نفر
چرا می ایستی و نگاه میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه فقط نگاه نمیکنی
هورا هم میکشی برای عروسکهای وحشی
بیا یک بار هم که شده مرد باش
میتوانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مثل همه ی کارهایی که به قول خودت ریسکش را میپذیری و انجامش میدهی
بیا ریسک مرد بودن را هم فقط همین یکبار بپذیر
هرچند امیدی به مردانگیت ندارم...........
شنیده بودم
عشق،سوزان است
نمیفهمیدمش
وقتی زیر آفتاب سوزان تابستان با دهان روزه
چادر سرم بود
سوزانندگی عشق را فهمیدم
و چه شیرین است این سوختن....
پی نوشت:یاد ماه رمضون بخیر....
تویی که وقتی به من میرسی
با تحقیر نگاهم میکنی
و
امل
کلاغ سیاه
و کچل و....
از الطاف سرشارت نسبت به من است
هیچ میدانی که به من مدیونی؟؟؟؟
بگذار واضحتر بگویم
اگر همسرت وقتی از سر کار برمیگردد ،همچنان مشتاق و علاقه مند به توست
و در کنارش آرامش داری
این آرامش را مدیون من هستی
مدیون محجبه ها
میدانی چرا؟؟؟
چون من هیچگاه نخواستم نگاه همسرت را به سمت خودم بکشانم
هیچ وقت نخواستم آرامش یک زندگی را بر هم بزنم
چون من احساس مسئولیت میکنم
در برابر دیگران و زندگیشان احساس مسئولیت میکنم
اما این را بدان
که آرامشت دیری نمیپاید
آخر،امثال تو روز به روز زیادتر میشوند
و امثال من،کم و کمتر
و این یعنی هشیار باش که همسرت روزی زیباتر از تو را با آرایش غلیظتر و موهای خوشرنگتر و اندام زیباتر
خواهد دید و
دیگر وقتی به خانه می آید مشتاق تو نیست
شاید هم روزی برسد که دیگر برنگردد
پس این را بدان که مدیون من هستی...
کمی هم تو احساس مسئولیت داشته باش
مینشیند روی صندلی
و چادرش را در می آورد
و آویزان میکندش به دسته ی صندلی
پسرها هم در کلاس حضور دارندها
اما او چادرش را در می آورد
استادمان هم مرد هست ها
اما او چادرش را در می آورد
او که میگویم فقط یک نفر نیست
چند نفر هستند
حالا کاش زیر چادرش پوشش مناسبی داشت
ولی ندارد و چادرش را در می آورد
مانتوی بیش از حد کوتاه و تنگ
و شلوار تنگ و چسبان
فقط هم نمیشیند
میرود جلوی همه و کنفرانس هم میدهد
همراه با کمی شوخی و قهقهه
ولی چادرش روی دسته ی صندلی جا میماند
کلاس که تمام شد
چادرش را از روی دسته ی صندلی برمیدارد
و سرش میکند و
از کلاس بیرون میرود
نمیدانم
شاید من خبر ندارم
که کلاس همه را به هم محرم میکند
شاید من خبر ندارم!!!!